تبليغاتX
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

 

  

 

سفر زيارتي،سياحتي و هميشگي آخرت

 

ابتدا گذرنامه زير را تكميل كنيد:

 

نام:انسان           نام و نام خانوادگي:آدميزاد         نام پدر:آدم

 

نام مادر:حوا        لقب:اشرف مخلوقات

               

ساكن:كهكشان راه شيري،منظومه شمسي،زمين

 

ساعت حركت و پرواز:هر وقت كه خدا صلاح بداند

 

مكان:بهشت،اگر نشد جهنم

 

وسايل مورد نياز:

 

1)دو متر پارچه سفيد2)عمل نيك3)انجام واجبات و ترك محرمات4)امر به معروف و نهي از

 

منكر5)دعاي والدين و مومنين6)نماز اول وقت7)ولايت ائمه اطهار8)اعمال

 

صالح،تقوي،ايمان

 

ملاحظات:

 

1)خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زكات را قبل از پرواز پرداخت نمائيد.

 

2)از آوردن ثروت،مقام،منزل،ماشين،حتي داخل فرودگاه جدا خودداري نمائيد.

 

3)حتما قبل از حركت به بستگان خود توضيح دهيد تا از آوردن دسته گلها ي سنگين سنگ قبر گران و تجملاتي و نيز مراسمهاي پر خرج و غيره خودداري نمائيد.

 

4)جهت يادگاري قبل از پرواز اموال خود رابين فرزندان و امور فقرا و مستضعفين قسمت نمائيد.

 

5)از آوردن بار اضافي از قبيل حق الناس،غيبت،تهمت و غيره جدا خودداري كنيد.

 

جهت كسب اطلاعات بيشتر به قران و سنت پيامبر(ص)مراجعه نمائيد

 

تماس و مشاوره بصورت شبانه روزي-رايگان،مستقيم و بدون وقت قبلي مي باشد.

در صورتيكه قبل از پرواز به مشكلي برخورديد با شماره هاي زير تماس حاصل فرمائيد.

 

186 سوره بقره-45 سوره نساء-129 سوره توبه-55سوره اعراف-2و3 سوره الطلاق

 

شماره ی پرواز:

 

انا لله و انا الیه راجعون 

اميدوارم سفر آسوده اي در پيش داشته باشيد.

 

سر پرست كاروان - حضرت عزرائيل

 

يا مظلوم(ع)

 

يا حسين

 

 

+ نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 21:29 |

  

آمدنـــــــــم بهر چه بود... 

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم 

که چــ-ـرا غافــــل از احــــوال دل خویشتنـــم

از کجــــــا آمــــــده ام آمدنـــــــــم بهر چه بود

به کجـــــا میروم آخـــــــر ننمائــــی وطنـــــ-م

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده اســــت مراد وی از این ساختنــم

آنچه از عالـــــــم بالاست من آن می گویــــم

رخــــــت بر بسته بر آنــــم که بدانجـــــا فکنم

مــــولانا) )                                                                         

 خوش آمديد

 

هنوزم در پي اونم که ميشه عاشقش باشم

 
مثه درياي من باشه منم چون قايقش باشم

 
هنوزم در پي اونم که عمري محرمم باشه

 
شريک خنده و شادي رفيق ماتمم باشه

 
هنوزم در پي اونم که عشقش سادگي باشه

 
نگاهاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه

 

 خوش آمديد

 

مناجات دکتر چمران با خدا

 

خدايا
عذر ميخواهم از اين که بخود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم
عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم
در حالي که خوب ميدانم وجود من ضائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم ,
عجيب آنکه
از خود ميگويم
منم ميزنم
خواهش دارم و آرزو ميکنم

خدايا...

تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي
تو مرا به آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبتو بلا غرق کردي
و در کويره فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي.

خدايا...

 تو به من
پوچيه لذات زود گذر را نمودي
ناپايداري روزگار را نشان دادي
لذت مبارزه را چشاندي
ارزش شهادت را آموختي

خدايا
تو را شکر ميکنم
که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي
و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي.

فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست
بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بالاخره شهادت است

خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است
آنگاه که در آتش عشق ميسوزم
يا در شدت درد ميگدازم
يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم
روح ميشود
لطف ميشود
عشق ميشود
سوز ميشود
و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود
و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.

اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد

خدايا
تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم
تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم
تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم
و هنگام پيروزيو جشن و تقسيمه غناعم دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم.

خدايا تو را شکر ميکنم
که غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي

خدايا تو را شکر ميکنم
که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي

تو را شکر ميکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب مجروهم را براي هميشه داغ دار کردي دلم را سوختي و شکستي تا

 فقط جايگاه تو باشد... 

خوش آمديد

 

+ نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 1:26 |

 

يا ابا صالح المهدياز سخنان گهربار حضرت امام زمان (عج الله) :يا ابا صالح المهدي

 

1) پروردگارا! چه کسی تو را خواند و تو دعایش را اجابت نکردی؟ وچه کسی از تو درخواست نمود وبه او عطا نفرمودی؟ وچه کسی با تو مناجات کرد و او را

 نا امید  ساختی؟ یا خود را به تو نزدیک نمود و او را دور ساختی؟

 

2) خداوندا! تو کسی هستی که در نیمه های هرشب ندا می کنی: آیا خواهنده ای هست که به او عطا کنم؟ آیا خواهنده ای هست که دعایش را اجابت کنم؟ آیا استغفار کننده ای هست که او را ببخشم؟ آیا امیدواری هست که امیدش برآرم؟ آیا آرزومندی هست تا او را به آرزویش برسانم؟

 

من در درگاه تو ایستاده و خواهنده ی توام ، بیچاره ی درگاهت هستم ، ناتوان و فقیر توام ، آرزومند درگاهت ، امیدوار فضل ورحمتت ، و آرزومند عفو و مغفرتت ، و خواهنده ی غفران و بخشش توام .

 

3) منم، باقیمانده ی حجتهای الهی در زمین، منم، انتقام گیرنده از دشمنان خداوند.

 

جهت تعجيل در فرج امام زمان (عج) صلوات 

 

" اللهم عجل لولیک الفرج" 

           

يا صاحب الزمانيوسف مصری نمی آيد به كنعان دلميا صاحب الزمان

 

بازسر را می گذارد غم به دامان دلم

 

بی حضورچتر دستانت ببين يعقوب وار

 

مانده ام امشب دوباره زير باران دلم

 

خوب می دانی زليخای جنون با من چه كرد

 

پاره شد در ماتم عصمت گريبان دلم

 

نوح من ! خاصيت عشق است امواج بلند

 

كشتی ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم

 

كی بهارت می وزد بر گيسوان حسرتم

 

كی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم ؟

 

تا بگويی با من از عريانی اندوه خويش

 

تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم

 

بوی پيراهن مرا كافی است تا روشن شود

 

چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم

 

اللهم عجل لولیک الفرج  

 

جهت تعجيل در فرج امام زمان (عج) صلوات 

   

+ نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 18:3 |

 خوش آمديد

 

وقتي در عشق ورزيدن احساس ناتواني مي كني

 

وقتي احساس بي لياقتي مي كني

 

وقتي احساس ناپاكي مي كني

 

وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهايت را التيام بخشد

 

به ياد دشته باش دوست من خدا مي تواند

 

وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي براي شرم و گناهايت

 

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

 

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است و هيچ كس نمي تواند درونت را ببيند

 

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

 

وقتي به بن بست مي رسي و فكر مي كني هيچ كس صدايت را نمي شنود

 

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

 

وقتي فكر مي كني كسي نمي تواند به تو واقعي درونت،عشق بورزد

 

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

 

خوش آمديد

 

هر آنچه که موجب بهجت تو میشود غذای روح توست

چنان نیست که فقط تن آدمی به غذا نیازمند باشد 

بلکه روح آدمی به غذا نیازمندتر است

همواره جانب بهجت و سرمستی را بگیر

از دلمردگی و احساس بدبختی بپرهیز

به احساس بدبختی مجال ظهور و بروز نده

گرچه گاهی دل آدمی میگیرد

اما این گرفتگی به آمدن ابرها می ماند

ابرها امروز می آیند

اما فردا باز هوا صاف و آفتابی ست

به ابرها بنگر, به خورشید نگاه کن

 

و به یاد داشته باش که

 

حساب تو از حساب آن دو جداست

گاهی هوای دل آدمی تیره و ابری میشود

گاهی روح آدمی وارد اقلیم شب میشود

اما روح, سپیده دمان نیز دارد

ما در چرخه ای از شب و روز

مرگ و تولد

و تابستان و زمستان, در حرکت هستیم

سعادت در آن است که

بدانیم ما هیچکدام از اینها نیستیم

بدین سان انسان به صلح و صفا

با خود و هستی میرسد

هماهنگی با قطب های متضاد هستی

شور آفرین است

 

 خوش آمديد

 

 f

        چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست:

 

سنگ بعد از اين که پرتاب شد

دشنام .. بعد از اين که گفته شد

موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت

و زمان... بعد از اين که گذشت و سپري شد

 f 

اگر در زندگي جرات عاشق شدن نداري حد اقل شعور معشوقه بودن رو داشته باش

 f

دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. كسي كه تورا

 دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد

 به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است

 f

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نصار ميکنی امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن به جای

 

 سيل اشکی که فردا بر مزارم ميريزی امروز با تبصمی شادم کن

 

من امروز به تو نياز دارم نه فردا !    

 f

این همه خونی که دنیا در دل ما می کند جای ما هر کس که باشد ترک دنیا می کند

 

 f

زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن

 

کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن

 

دير ميگذره براي اونايي که منتظرن

 

زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن

 

اما ...... اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن

 

f 

همیشه تصور کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی

 

پس مراقب باش به طرف کسی سنگ نندازی

 

چون اول دنیای خودتو می شکنی

 

f 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست

پس چرا امروز مي سوزم

f 

خوشبختی داشتن دوست داشتنیها نیست

 

خوشبختی ، دوست داشتن داشتنیهاست

 f 

هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش،

 

ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره

 

دنيا دو روز است يک روز با تو

 

يک روز بر عليه تو..... روزي که با

 

تو ست مغرور نشو .............. روزي که بر

عليه توست ما يوس نشو

 

 f 

شمع می سوزد

 

و پروانه به دورش همه شب ،

 

من که می سوزم وپروانه ندارم چه کنم ؟

 

 f

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داري

 

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

 

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات

 

محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي

 

رو که توي دلت يه کلبه ساخته

 

f 

چه سنگین بود غم از دست دادنت

 

از من خواستی به جایت زندگی کنم

 

حال وقت آن رسیده که قرضم را به تو ادا کنم

 

می دانم که می خواهی با هر شعاع خورشید گرمم کنی

 

در پای هر درخت شکوفایی مرده ای می خواهد به من سلام کند

 

صدای پرندگان ندای آمرزش من است و به من می گوید

 

مرا بخشیده ای که زنده مانده ام

 

ویکتور فرانکل"               " 

 

خوش آمديد

 

 *دو خط موازی *

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به

 هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم

 زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه

 دنج کـاغذ

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط

 دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک

 کوچک و خـــلوت

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ

 وقت به هم نمی رسند

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی

 وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این

 صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط

 دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن

 لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از

 

 کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....

  

سالها گذشت ؛


و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم

 نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد

 قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست،

 دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب

 شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی

 زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج

 می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید.

 فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است

و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى

 دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک

 چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این

 بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم

 همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند

ک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم

 نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ

 آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و

 قلمش را حرکت داد

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط

 

 موازی عاشقانه به هم میرسید ...


خوش آمديد 

   

+ نوشته شده توسط دنیا در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 3:19 |

 خوش آمدید 

 

با عرض سلام خدمت همه ي دوستان وبلاگ نویس...

 

 

سال 86 روبه همه عزیزان تبریک میگم امیدوارم سال سرشار از سلامتی وموفقیت و سرور خوبی

 

 داشته باشین

 

یه عذر خواهی کنم از دوستان بابت اینکه این مدت نتونستم بهتون سر بزنم شرمنده

 

 و خواستم از تك تك شما دوستان گلم كه تو این مدت منو تتها نذاشتین و به كلبه ي من تشريف اوردین و با

 

نظرتون منو همراهي کردین تشكر كنم

 

عیدتان میارک

 

نظر یادت نره 

 

 

زمزمه های دل تنگی ...

 

 

روزي كه از غم زمانه ديگر خسته شده بودم نزديك غروب           

 

پياده تا سر كوه رفتم نم نمك از كوچه پس كوچه هاي تنگ         

 

و باريك شهرمي گذشتم از هر دري كه عبور ميكردم صداي           

 

از پشت در مي شنيدم يك جا صدا از عشق بوديك جايي از         

 

تنفر يك جا بي وفايي و يك جا پول و عهد شكني يك خانه          

 

  اجرهايش فولادي بود و يك جا اجرهايش پنبه اي يك جا          

 

پ رندگانش نغمه الهي مي خواندند و يك جايي كلاغ هاي          

 

سياهش قارقار ظلم ميخواندند خودم رو غرق در صداها         

 

كردم ولي از كنار در بزرگي گذشتم كه هيچ نشنيدم برايم          

 

خيلي جالب بود سكوتي محض داشت هيچ صدايي هيچ          

 

  

     رنگي هيچ بويي متعجب شدم برگشتم در نيمه باز بود            

 

       احساس كردم مثل باغ بزرگيست سر سبز و خنك بود               

 

         داخل شدم ديدم كه هزاران نفر در دل خاك نهفته اند              

 

          بخاطر خستگي كناره يكي از قبر ها نشستم جالب بود                 

 

    هم اسم و فاميل من بود به صحبت با او پرداختم            

 

گفتم كي امدي رفيق ؟گفت نپرس گفتم تو بپرس       

 

        گفت چرا امدي گفتم خسته ام گفت عاشق شو                   

 

    گفتم عشق تو اين زمانه بي معنيست گفت با           

 

     وفايش را پيدا كن گفتم پيدا نمي شود تو خودت            

 

    عاشق بودي خنديد وگفت نپرس گفتم چكار ميكردي            

 

            گفت زندگي گفتم تنهايي گفت تنهايي من با تو فرق                   

 

       ميكنه گفتم عادت كردي گفت عادت من با تو فرق              

 

ميكنه گفتم چرا؟ گفت عمر سريعتر از اوني كه فكر ميكني            

 

         ميگذرد گفتم زندگی سخت است گفت سختي ان                   

 

      با عشق اسان ميشود                 

 

             گفتم چطوري مردي؟ گفت ناگهاني شد گفتم مگر                       

 

                ميشود خنديد گفت اخه بله خيلي ناگهاني است                         

 

               مثل خودت كه سر قبر خودت نشسته اي و هنوز                                                  

                                  نفهميدي كه مرده اي ...       

     

خوش آمدید 

 

 خوش آمدید

 

 

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!!!!!!

 

 

 

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند

 

 

زندگي مثل پيانو است

دكمه هاي سياه براي غم ها ودكمه هاي سفيد براي شادي ها

اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت

كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

 

ای دل چرا از عاقبت بی خبری؟

روزان و شبان در طلب سیم و زری

سرمایه ی تو در این جهان یک کفن است

آن هم به گمان یا ببری یا نبری

 

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده است بنیاد مکن

بر آمده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده

 

 براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه

 

 ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي

 

 رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه

 

زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

 

زندگي رو جشن بگير ... ديروز رفته است, فردا شايد هرگز نيايد , تنها چيزي كه داری

همين لحظه هاست

 

 

چقدر خوبه که آدم يکي رو دوست داشته باشه نه بخاطر اينکه نيازش رو بر طرف کنه نه

 

بخاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه بخاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه بخاطر

 

 اينکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره

 

 

( داسـتـــــــــــان )                  

 

 

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که

 

هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی

 

نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.


آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان

 

 با هم حرف می‌زدند.


هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که

 

بیرون از پنجره می‌دید برای هم ‌اتاقیش توصیف می‌کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت

 

 ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.

 

گفته های مرد کنار پنجره چنین بود:


این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا

 

می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره

 

بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد.

 

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را

 

می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد.


روزها و هفته‌ها سپری شد.


یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار

 

 پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان

 

بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند


مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت

 

انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد

 

بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد .

 

بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند

.
در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد.


مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر

 

 دل‌انگیزی را برای او توصیف کند !

پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و

 

حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند ...  (عجب دنیایی)

 

 خوش آمدید 

 

 

+ نوشته شده توسط دنیا در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 6:38 |
                       
 
السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

اِنَّ الحُسَين مصباحُ الهُدی وَ سَفينَة ُالنجاة 

به نام خدایی که قبل از محرم غم و

 

اندوه را آفرید

 

و قبل از غم و اندوه عشق را آفرید

 

و قبل از عشق حسین را آفرید

 يا حسين

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است

      

 ماه عشق و شور و فریاد است

 

ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست

 

      ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است        

 

 يا مظلوم

هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله

 

این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله

 

یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است

 

این زن صدایش آشناست.ای وای من! این زینب است 

 

يا حسين   

 پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟

 

آهی کشید وگفت: که ماه محرم است

 

گفتم که چیست ماه محرم به ناله گفت

 

ماهی که خلق جمله افلاک در غم است

 

 گفتم برای که بفغان داد این جواب

 

ماه عزای اشرف اولاد آدم است

 

این ماه گشته کشته به صحرای کربلا

 

سبط رسول تشنه لب این غم مگر کم است

 

آید به سوی خلق ز یزدان همی پیام

 

 نیلی ببرکنید که ماه محرم است

 

در خلد حوریان همه سیلی به رو زدند

 

در عرش قدسیان همه چشمان پر ازنم است

 

زهرا سیاه بر سر و حیدر زند به سر

 

در این عزا رسول خدا قامتش خم است

 

 در کربلا به چشم بصیرت نظر نما

 

بنگر هنوز زینب و کلثوم در غم است

 

گوید سکینه گشته یتیمی نصیب ما 

در روزگار درد یتیمی مگر کم است

 

يا مظلوم 

 

 مصيبت وارده را به شما و خانواده ي محترمتان تسليت عرض مي كنم

 

پدرم ديده به سويت نگران است هنوز

 

                           غم ناديده ي تو بار گران است هنوز

 

آنقدر بر همگان مهر، و وفا كردي تو

 

                           نام نيكت همه جا ورد زبان است هنوز 

 

 

 

خواهشمندم با خواندن فاتحه روح مرحوم مغفوره « ماشاالله حيران »

 

 را شاد كنيد

                                                (متشكرم)                  

+ نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 1:5 |

 

الهی                       

الهی به زیبایی سادگی !                   

به والایی اوج افتادگی !

           رهایم مکن جز به بند غمت

                           اسیرم مکن جز به آزادگي 

 

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

 

چند وصیت برای آنانی که عاشق اند 

 

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

 

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

 

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

 

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

 

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

 

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

 

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

 

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

 

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

ای خدا

donya

 

- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن ....پيدا می کنم .

 

- هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود .

 

- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

 

- دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند

 

- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

 

- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد

 

- هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران 

 

- به آن چه که گذشت غم نخور به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن

 

- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

 

- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که اتظارش را نداری

 

- شاید خدا خواسته است که ابتدا افراد نامناسب بسیاری را بشناسی و سپس شخص مناسبی را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی

 

- برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن

 

- عشق دو دستی تقدیم نمی شود پس برای انکه بدستش آوری کوشش کن

 

- عشق به هر چیزی شیرین است عشق به بودن و یا عاشق خدا بودن از همه شیرین تر است

 

- عشق غالبا یک نو عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است

  سلام امیدوارم خوشت بیاد دوست عزیز

 

+ نوشته شده توسط دنیا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 17:4 |
 

fعیدتان مبارکf

 یک ساعت ویژه

 

مردی دیر وقت خسته از سر کار برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که منتظر اوست

سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

-بله حتما، چه سوالی؟
-بابا! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

-مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو

-اگر باید بدانی بسیار خوب بهت می گویم:20 دلار

-پسر کوچک در حالی که سرش پایین ربطی نداره، چرا سوال می کنی؟

-فقط می خوام بدانم بود آه کشید بعد به مرد نگاه کرد و گفت:میشوید به من 10 دلار قرض بدهید؟

-مرد عصبانی شد و گفت اگرسوالت فقط برای گرفتن پول از من برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف بود کاملا در اشتباهی سریع به اتاق برگرد و فکر کن چرا اینقدر خود خواه هستی؟ من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه وقت ندارم؟

- مرد بر صندلی نشت و دوباره عصبانی تر شد: چه طور به خودش اجازه می ده که فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد با خود فکر کرد که شاید رفتارش با پسر کوچیکش خیلی تند بود برای همین به اتاق پسرش می رود،

-پسرم خوابی؟

-نه پدر ، بیدارم،

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کردم ، امروز من خیلی سخت کار کردم و خیلی خسته بودم و همه این ها رو رو سر تو خالی کردم، بیا این 10 دلاری که نیاز داشتی.

- پسر نشست ، خندید و فریاد زد:متشکرم بابا! بعد دستش را در زیر بالشت برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد

-مرد وقتی دید پسر کوچولویش هم پول دارد گفت: با اینکه پول داشتی باز از من پول گرفتی؟

-پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود ولی من حالا 20 دلار پول دارم.آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زود تر به خانه بیایی؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست درم

 

 

دوستی سهم بزرگی از زندگی ست. راهی برای شناسایی افراد ومعیاری برای تشخیص هویت هرچه هست و نیست. دریچه ای ست به سوی دنیایی متفاوت با دیدی مقدس به نام دوست داشتن. همین احساس پاک است که اجازه می دهد انسان شایستگی ها و برتری ها را در کنار ضعف ها و نالایقی هایش به نظاره بنشیند و دوست را نه درکنار خود بلکه جزئی از وجود خویش بداند. اهمیت این سخن از رسول خدا که می فرمایند:" آدمی بر آیین دوست و رفیق خود است." زمانی آشکار می شود که لحظه ای بیاندیشیم چقدر تحت تاثیر دوستان هستیم و تا چه اندازه تلاش می کنیم رفتار، کردار و گفتارمان را همانند آنان کنیم؟

 

دوستی میدانی برای تجربه نیست بلکه راهی برای نیکو زیستن است.

 

 

من به خود می بالم که دوستانم افرادی مهربان و بزرگوارند و در تمامی مشکلات و ناملایمت ها یار و همراه من. من به خود می بالم که خداوند سرنوشت مرا در بحرانی ترین زمان زندگی در کنار چنین افرادی رقم زده است. من به وجود همه دوستانم افتخار می کنم.

 

یک لبخند مهربانتان را با دنیا عوض نخواهم کرد.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 18:59 |

 

 

با عرض سلام و خسته نباشيد به دوستان گلم

قبولي در دانشگاه آزاد به خودم و دوستان و عزيزانم تبريك ميگم

دانشگاه مرودشت:

دنيا 

يلدا آبجي گلم

صبا جون

بهار عزيز

 

دانشگاه شيراز:

منيره جون

ديانا عزيز

 

به تك تك بروبچ گلم ورودي به دانشگاه مرودشت و شيراز تبريك ميگم

 

تبريك ميگم خانم خانما

تقديم به دوستان گلم با يه دنيا عشق

يه عذرخواهي بايد از دوستان بكنم بابت اينكه اين چند وقت نتونستم بهتون سر بزنم و يه آپ درست حسابي بكنم

درگير ثبت نام و خونه و ...

ديگه نيتونم فعلا آپ كنم و بهتون سر بزنم البته با اولين فرصتي كه برام پيش بياد و برگردم

حتما بهتون سر ميزنم

راستي نماز و روزتون قبول حق

خوب ديگه كم كم وقت خداحافظي .... خيلي سخته....ديار غربت ....زندگي دانشجويي ...تا نري نميفهمي

خيللللللللللللللللللللللللللللللي دلم تنگ ميشه .......

هرزگاهي بهم سر بزنين ....مارو فراموش نكنين

 

اگر بااااااااااااااااااااااااار گرااااااان بوووووديم و رفتيم

اگر نامهربااااااااااااااان بووووووديم و رفتيم

اگر خار جفا بووووووديم و رفتيم

اگر ما بي وفا بوديم ورفتیم

 

بچه ها حلااااااااااااااااااااااالم كنين.....از ته دلتون

اگه بد رفتاري ...بد اخلاقي ....از من سر زده منو ببخشين

حلاااااالم كنين........آخه آدم چه ميدونه چي ميشه هزاران اتفاق.... يه وقت رفتيم و تو راه اتوبوس چپ كرد و ........

خوب ديگه

همه ي دوستان گلم را ميسپارم دست خدا

اميدوارم همه دوستان به هدف قلبي خودشون برسن

مخصوصا دوستاني كه هدفشون قبولي در كنكور و ادامه تحصيل است

واستون دعا ميكنم شما هم ما رو دعا كنين ...

 

دوستون داااااااااااااااااارم ....

 

من و از ياااااااااد نبرين ................حلالم كنين

 

در پناه حق .....يا علي

+ نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 18:2 |

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.

آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان:

خواهش مي کنم ، من خيلي

ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان:

دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.

مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه

يواش تر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که

کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري،آخه نمي تونم راحت برونم،

اذيتم مي کنه. روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که

بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي

از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين

که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت

خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را

از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

آه....  

گريان به کنج خلوت دل می برم پناه

             آيا رسد به گوش خدا ناله های من

                        در خويش می گريزم و فرياد می زنم

                                       يار مرا به من برسان ای خدای من

  f

 تغییر دنیا

 

بر سر گور کشیشی در کلیسای مینستر نوشته شده است:

 

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم ، بزرگ شدم فهمیدم دنیا خیلی بزرگ است باید انگلستان را تغییر دهم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و فهمیدم باید شهرم را تغییر دهم در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را تغییر دهم اینک که در آستانه مرگ هستم فهمیدم اگر از روز اول خودم را تغییر می دادم ، شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم.

 

زندگی تصمیم رفتن نیست

 

زندگی حلقه ای است نا پیدا

 

که از آن نمی توان برون

 

زندگی خوشبختی است در دسترس

 

که از کنارش می گذریم

 

زندگی با خود بیگانه

 

و صورتکی نو برای هر تازه واردی به چهره ماندن

 

زندگی با بخت خود به بازی نشستن

 

و آن تنها لحظه را با دست وا پس زدن

 

زندگی خود را ناتوان پنداشتن و جرأت نکردن

 

 

f

 

+ نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 1:32 |
انفجار ستاره